تبليغاتX
پرویزاسلامپور
یکشنبه نهم تیر 1387
وانگشت/مانده بود/اثر

 

وانگشت/مانده بود/اثر

 

 

+ پرویزاسلامپور
سه شنبه سیزدهم فروردین 1387
هرگز

هرگز/

 

آسمان اینگونه ظالم نگریسته/ که




چشم در خندق

 


 


اینگونه تا جماع دو بازو


 

می ترکد-با حدقه ی گودی ش


و می پیچد رگ در نخاع تمنا

 

باز می شود با هزار وصله


و می آید اینسان تا بناگوش

 

رگ می ترکد در تمنا

 

قوس اندام خواستن


راست در حدقه ی بی محابا

 

می نشیند تا به ناخن


 گربه آلود

 

 

 

 

 


مصیبت بر شب خاکستر

 

 

آسوده تابید


مصیبت بر شب خاکستر

 

رفته یی تنها بر بام چهره

 

واز راه صلاح


لب بر گیسوی نوزاد

 

 



 

هرگز...

 

 

هرگز/ 


آسمان اینگونه ظالم نگریسته/ که


مروارید بر دندان تو

 

 

آینه دیوار چهره


مرداب در سینه


انگشتر/ برکت بازوت

+ پرویزاسلامپور
سه شنبه سیزدهم فروردین 1387
رگ می ترکد در تحمل سیر


از کتاب «نمک و حرکت ورید»

 

 


رگ می ترکد در تحمل سیر


 

به گزار گوشت از فلز


شب در شیشه ی مات


مست حس هندسه ی زجر


مشتهای انگشتی ابتذال

 

رگ می ترکد در تحمل سیر

 

می گریزی و می بینی/ ناخن

 

وقتی برای ضلع

 

می گویی مرگ/ تا بپری از درد


خود از پایین و راست 

 

 

 

 

 

 

اینک چه خطی از ران تو مشخصتر است

 

دعای پیر مذهبی سبزپوست

 

اینک چه خطی از ران تو مشخصتر است

 

 

بلند می شود پلک در خواب پگاهی

 

پس آنگاه/ باز کن


درهای نخاع خود را

 

بلند می شود پلک در خواب پگاهی

 

 

اصلا 


 

خوشبختانه اصلن...

 

 

ای/

شکاف غضروفی


+ پرویزاسلامپور
سه شنبه سیزدهم فروردین 1387
سطح شبح
سطح شبح در سفر پاک

پرویز اسلامپور

 




از پر خفاش که حلقه‌یی برگیری

 
اینجا نشسته‌تر از سایه‌تی

از آنچه زاویه‌ی خاک را از فضا می‌کاهد



و تازه‌تر که بگویم


استخوان یک کولی کودکانه در قبری بلرزد


از حس یک زاویه تنگتر


 


،


و آنجا

جسد لخت می‌شود و از لبخند جدا می‌افتد

از صدایی که در دل می‌بندد

تا پاسخی دیگر دوباره‌اش به خنده بیاندازد

گویی این دایره

هر چند که گرداگرد است جهان نیست



،


او که بلند می گوید سایه از من دورتر می‌افتد

سایه از او دورتر می‌افتد

و زیر خاک حس استخوان صدا می‌کند


گوشت بی‌قواره تصویر ندارد

مثل خونخوار
در آینه



،

حس ِ پو ست خشکیده‌ست

اینجا
جسد که در خانه‌ها پنهان می‌شود


ظرف را بر می‌دارد

صدایی نا زک کشیده می‌شود

و انگشت جسد می شکند


،

تا اشا ره‌یی معنایی را در برگیرد

معنی‌ی اسکلت ِ این کوژرا

که از خاک بر می خیزد

و در آینه می‌ایستد

انگشت را به خود که بگیرد

اشاره تنها بر خود جا یز می‌کند

واین نهایت تواضع اوست



،


و آنجا بخار از شیرهای وحشتزده بر می‌خیزد
 
تور که می‌افتد

ما ده‌یی به خود می‌پیچد

و خود را در چنگا لهای خود می‌بیند


این جا دو گویی همواره‌ست

اینجا که شیرهای و حشتزده بر جسد های آب نشسته‌اند


مخرو طه‌ی بی هسته‌ی رو شن


،

از کجا این همه بی خبر می‌چرخد

این همه می‌چرخد تا

در یک جرعه بترکد

آنگاه که می‌نگرد و تنها خود را می‌یابد



،

پس می ماند

ودورتر که می‌شود

معنا یی دقیق می‌یا‌بد آنگاه



در خود می‌ایستد

و ایمان میآرد


+ پرویزاسلامپور
سه شنبه سیزدهم فروردین 1387
همچنان که می افتد


قدم میزنم


بر خطی شفاف مثل شیشه


که آنچه را به خواب می ماند


و آنچه را نمی ماند


 جدا


       می کند



 

همچنان که می افتند دیوها


روی پاشنه هاشان



 

کودک نوپا روی راه های دیگر

 

پس آب که می نوشد آهو


 

می نشیند بی صدا


پرنده که بر شاخه


 

رود می آمد و می رود فقط


 


از این سوی پل

به آن سوی پل



 

گوش بگذار بگو


چه می دیدی جز


قدم های هیولاش


+ پرویزاسلامپور