تبليغاتX
پرویزاسلامپور
سه شنبه نوزدهم آذر 1387
بلند می شود پلک در خواب

                                         منتشرشد/ بود در نشریه الکترونیکی سه پنج

ناما جعفری

 

به زیر پوستم می روم . برگ های کاهی نمک وحرکت ورید را می بینم که می آیند...دنبالم می آیند...پرتاب می شوم به صدای داوود رمزی ...حس خدا وند نجاتم می دهد...از قوس ها وپرش های....بی نهایت پرویز....پدرم را می بینم که با وا نت باری از نیشکرهای دزفول برمی گردد...بوی چغندر می پرد ..می زند زیر دماغم ...جذام می گیرم ....تنفس آسمان پراز باکره گی می شود...

(سطح شبح درسفر پاک/ به رویای همیشه ی زنم سیمین اسلامپور)

این ها را پرویزاسلامپور نوشته بود ونوشته است در زما نی دور تا زما نی فردا...که میرود..جلو...نمی دانم اسلامپور را با کدام اسلامپور در حافظه ی

 شعری بگنجا نیم  اما اسلامپور یک سوپرآوانگارد شاعران ایران است تا امروزبدون این که به خواهیم اسلامپور را بزرگ کنیم که خودش بزرگ است ...اسلامپور بین سالهای چهل ودو تا چهل وهشت رشد می کند ..می ماند ...ویک تنه تمامیت شعری موج نو...شعردیگر..وشعر حجم را درشعرهایش به جلو می کشاند.....(وصلت درمنحنی سوم.__نمک وحرکت ورید__سطح شبح درسفرپاک و پس حس خداوند نجاتم می دهد) را تا سال چهل ونه منتشر می کند...در رفت و آمدهای زیاد به مقصد... یدالله رویایی...بیژن الهی ...داوودرمزی...رضا براهنی..و اسماعیل نوری علاست...کافه نکیسارا با خاکی که از کفش های عصرشان می آید به شعر می کشند....فریدون رهنما همچنان ذخیره اصلی اسلامپور است برای خواندن ..نوشتن ..ودیدن...واسلامپور..ذخیره هوشنگ صهبا (انسان شيشه اي) و احمدرضا چه كه ني (نفس زير لختگي ) می شود....اسلامپور حجمی ترین شاعر شعرحجم است ...حتی ازخود رویایی هم حجمی تر... تخيل اسلامپور ، تخيل منحصر به فرديت خودش است....هرچندتاثيراتی که  اسلامپور در شعرخیلی هاتبديل به تصنع گردید و لی هیچ کدامنتوا نستند به مهارت تكنيكي و قدرت بيا ني اسلامپور دست یا بند ..... اسلامپور را می توانید این روزها در گوشه ی از فرا نسه دید...تنش را... اما شعرش همچنان تا سال ها بعدازفردا درادبیات مدرن ایران ادامه دارد...

+ پرویزاسلامپور
چهارشنبه ششم شهریور 1387
کی مرگ صدات زد را
+ پرویزاسلامپور
شنبه دوازدهم مرداد 1387
برای کجای درد ردّ گرفته ای

آن جا که تویی


درد از جایی شروع می شود که برای کجای درد ردّ گرفته ای
عشق اگر این نبود که مرا بگیرد و به هوا پرتاب کند


تو کجایی که مرا نگرفته یی نه از ستاره یی نه از زمینی


بگذار برایت
این خاطره بماند
که هم مانده ام ، هم همه ی تو


تودر دردی که شروع می شود که به جایی بردم
من و ستاره یی که تو
به عشق


*
از من دو چیز مانده
یکیش را که می دهم به تو


از من یک چیز مانده


بیا که
بگیری ش


و جز دو رگ ِ غبار
چه می ماند بر خار

روشن / تا آبی شب
روشن ِ ناتمام


پاریس ، 1987

+ پرویزاسلامپور
یکشنبه نهم تیر 1387
وانگشت/مانده بود/اثر

 

وانگشت/مانده بود/اثر

 

 

+ پرویزاسلامپور
سه شنبه سیزدهم فروردین 1387
هرگز

هرگز/

 

آسمان اینگونه ظالم نگریسته/ که




چشم در خندق

 


 


اینگونه تا جماع دو بازو


 

می ترکد-با حدقه ی گودی ش


و می پیچد رگ در نخاع تمنا

 

باز می شود با هزار وصله


و می آید اینسان تا بناگوش

 

رگ می ترکد در تمنا

 

قوس اندام خواستن


راست در حدقه ی بی محابا

 

می نشیند تا به ناخن


 گربه آلود

 

 

 

 

 


مصیبت بر شب خاکستر

 

 

آسوده تابید


مصیبت بر شب خاکستر

 

رفته یی تنها بر بام چهره

 

واز راه صلاح


لب بر گیسوی نوزاد

 

 



 

هرگز...

 

 

هرگز/ 


آسمان اینگونه ظالم نگریسته/ که


مروارید بر دندان تو

 

 

آینه دیوار چهره


مرداب در سینه


انگشتر/ برکت بازوت

+ پرویزاسلامپور
سه شنبه سیزدهم فروردین 1387
رگ می ترکد در تحمل سیر


از کتاب «نمک و حرکت ورید»

 

 


رگ می ترکد در تحمل سیر


 

به گزار گوشت از فلز


شب در شیشه ی مات


مست حس هندسه ی زجر


مشتهای انگشتی ابتذال

 

رگ می ترکد در تحمل سیر

 

می گریزی و می بینی/ ناخن

 

وقتی برای ضلع

 

می گویی مرگ/ تا بپری از درد


خود از پایین و راست 

 

 

 

 

 

 

اینک چه خطی از ران تو مشخصتر است

 

دعای پیر مذهبی سبزپوست

 

اینک چه خطی از ران تو مشخصتر است

 

 

بلند می شود پلک در خواب پگاهی

 

پس آنگاه/ باز کن


درهای نخاع خود را

 

بلند می شود پلک در خواب پگاهی

 

 

اصلا 


 

خوشبختانه اصلن...

 

 

ای/

شکاف غضروفی


+ پرویزاسلامپور
سه شنبه سیزدهم فروردین 1387
سطح شبح
سطح شبح در سفر پاک

پرویز اسلامپور

 




از پر خفاش که حلقه‌یی برگیری

 
اینجا نشسته‌تر از سایه‌تی

از آنچه زاویه‌ی خاک را از فضا می‌کاهد



و تازه‌تر که بگویم


استخوان یک کولی کودکانه در قبری بلرزد


از حس یک زاویه تنگتر


 


،


و آنجا

جسد لخت می‌شود و از لبخند جدا می‌افتد

از صدایی که در دل می‌بندد

تا پاسخی دیگر دوباره‌اش به خنده بیاندازد

گویی این دایره

هر چند که گرداگرد است جهان نیست



،


او که بلند می گوید سایه از من دورتر می‌افتد

سایه از او دورتر می‌افتد

و زیر خاک حس استخوان صدا می‌کند


گوشت بی‌قواره تصویر ندارد

مثل خونخوار
در آینه



،

حس ِ پو ست خشکیده‌ست

اینجا
جسد که در خانه‌ها پنهان می‌شود


ظرف را بر می‌دارد

صدایی نا زک کشیده می‌شود

و انگشت جسد می شکند


،

تا اشا ره‌یی معنایی را در برگیرد

معنی‌ی اسکلت ِ این کوژرا

که از خاک بر می خیزد

و در آینه می‌ایستد

انگشت را به خود که بگیرد

اشاره تنها بر خود جا یز می‌کند

واین نهایت تواضع اوست



،


و آنجا بخار از شیرهای وحشتزده بر می‌خیزد
 
تور که می‌افتد

ما ده‌یی به خود می‌پیچد

و خود را در چنگا لهای خود می‌بیند


این جا دو گویی همواره‌ست

اینجا که شیرهای و حشتزده بر جسد های آب نشسته‌اند


مخرو طه‌ی بی هسته‌ی رو شن


،

از کجا این همه بی خبر می‌چرخد

این همه می‌چرخد تا

در یک جرعه بترکد

آنگاه که می‌نگرد و تنها خود را می‌یابد



،

پس می ماند

ودورتر که می‌شود

معنا یی دقیق می‌یا‌بد آنگاه



در خود می‌ایستد

و ایمان میآرد


+ پرویزاسلامپور
سه شنبه سیزدهم فروردین 1387
همچنان که می افتد


قدم میزنم


بر خطی شفاف مثل شیشه


که آنچه را به خواب می ماند


و آنچه را نمی ماند


 جدا


       می کند



 

همچنان که می افتند دیوها


روی پاشنه هاشان



 

کودک نوپا روی راه های دیگر

 

پس آب که می نوشد آهو


 

می نشیند بی صدا


پرنده که بر شاخه


 

رود می آمد و می رود فقط


 


از این سوی پل

به آن سوی پل



 

گوش بگذار بگو


چه می دیدی جز


قدم های هیولاش


+ پرویزاسلامپور