
هرگز/
آسمان اینگونه ظالم نگریسته/ که
چشم در خندق
اینگونه تا جماع دو بازو
می ترکد-با حدقه ی گودی ش
و می پیچد رگ در نخاع تمنا
باز می شود با هزار وصله
و می آید اینسان تا بناگوش
رگ می ترکد در تمنا
قوس اندام خواستن
راست در حدقه ی بی محابا
می نشیند تا به ناخن
گربه آلود
مصیبت بر شب خاکستر
آسوده تابید
مصیبت بر شب خاکستر
رفته یی تنها بر بام چهره
واز راه صلاح
لب بر گیسوی نوزاد
هرگز...
هرگز/
آسمان اینگونه ظالم نگریسته/ که
مروارید بر دندان تو
آینه دیوار چهره
مرداب در سینه
از کتاب «نمک و حرکت ورید»
رگ می ترکد در تحمل سیر
به گزار گوشت از فلز
شب در شیشه ی مات
مست حس هندسه ی زجر
مشتهای انگشتی ابتذال
رگ می ترکد در تحمل سیر
می گریزی و می بینی/ ناخن
وقتی برای ضلع
می گویی مرگ/ تا بپری از درد
خود از پایین و راست
اینک چه خطی از ران تو مشخصتر است
دعای پیر مذهبی سبزپوست
اینک چه خطی از ران تو مشخصتر است
بلند می شود پلک در خواب پگاهی
پس آنگاه/ باز کن
درهای نخاع خود را
بلند می شود پلک در خواب پگاهی
خوشبختانه اصلن...
ای/
پرویز اسلامپور
از پر خفاش که
حلقهیی برگیری
اینجا نشستهتر از
سایهتی
از آنچه زاویهی خاک
را از فضا میکاهد
و تازهتر که بگویم
استخوان یک کولی
کودکانه در قبری
بلرزد
از حس یک زاویه تنگتر
• قدم میزنم
بر خطی شفاف مثل شیشه
که آنچه را به خواب می ماند
و آنچه را نمی ماند
جدا
می کند
• همچنان که می افتند دیوها
روی پاشنه هاشان
کودک نوپا روی راه های دیگر
پس آب که می نوشد آهو
می نشیند بی صدا
پرنده که بر شاخه
رود می آمد و می رود فقط
از این سوی پل
به آن سوی پل
گوش بگذار بگو
چه می دیدی جز
قدم های هیولاش