
• قدم میزنم
بر خطی شفاف مثل شیشه
که آنچه را به خواب می ماند
و آنچه را نمی ماند
جدا
می کند
• همچنان که می افتند دیوها
روی پاشنه هاشان
کودک نوپا روی راه های دیگر
پس آب که می نوشد آهو
می نشیند بی صدا
پرنده که بر شاخه
رود می آمد و می رود فقط
از این سوی پل
به آن سوی پل
گوش بگذار بگو
چه می دیدی جز
قدم های هیولاش