
هرگز/
آسمان اینگونه ظالم نگریسته/ که
چشم در خندق
اینگونه تا جماع دو بازو
می ترکد-با حدقه ی گودی ش
و می پیچد رگ در نخاع تمنا
باز می شود با هزار وصله
و می آید اینسان تا بناگوش
رگ می ترکد در تمنا
قوس اندام خواستن
راست در حدقه ی بی محابا
می نشیند تا به ناخن
گربه آلود
مصیبت بر شب خاکستر
آسوده تابید
مصیبت بر شب خاکستر
رفته یی تنها بر بام چهره
واز راه صلاح
لب بر گیسوی نوزاد
هرگز...
هرگز/
آسمان اینگونه ظالم نگریسته/ که
مروارید بر دندان تو
آینه دیوار چهره
مرداب در سینه